خرید بک لینک
تو فکر یه اسم خاصم

یه اسم مستعار

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 5:54

نمیخواستم وبلاگم رو عوض کنم ولی از اسمش خیلیی خوشم نمیومد ،شاید فکر شده نبود. به هر حال تصمیم گرفتم تلگرام و اینستاگرام و انواع و اقسام آپ های مجازی رو از موبایلم پاک کنم و وقت گذرونی های کم و بیشم توی وبلاگ یا جاهایی باشه که امکان استفادش توی موبایل نباشه.قدیما - البته قدیما یعنی 5 سال پیش به قبل -

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 5:54

وقت هایی هستند که زمانی که از دور نگاه میکنی ،زیبا ترین و لذت بخش ترین یا چطور بگم؟ بهشتی ترین روزگار هستند. اما وقتی که متوجه بهشتی شدنشان میشوی ؛ تنها کاری که برای لذت برن از آن لحظه ی بهشتی میتوان کرد افسوس خوردن است.

_ داری چکار میکنی ؟

_ هیچی عکسارو نگاه میکنم ، چقدر خوب بود اونوقع ، چرا چیزای خوبشو نمیدیدم؟

_مگه چیزای خوب الان رو میبینی؟

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 5:54

دلم گه گداری برای قدیم مدیما تنگ که نه ، فقط کمی جمع میشود. مشخص نیست که این تنگ شدن از بیکاری هست یا از ؟ یا از گذر عمر.

دوباره یاد قدیما که سراغ افتر افکت میرفتم و لذت میبردم رفتم و شروع کردم ب بیشتر یاد گرفتن ؛ چیزی که این روزا باهاش کلنجار میروم ایندمه ، نمیدانم که باید یک مهندس شوم یا یک مدیر یا حتی یک خالق ؛ شاید هم فقط شاید همه ی این ها.

هرچند که اینو نمیبینی ولی روزت مبارک "مهندس".

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 5:54

در زیر نور مهتاب قلبت را احساس کردم

مثل لرزش تیر و کمان میتپید

در زیر نور تنهای ماه

به من نگریستی

کسی قلبت را نمیشناخت

وقتی خورشید رخت بربست تو پدیدار شدی

زیبا و مهربان ولی سرد

مثل لبه چاقو تیز ولی شیرین و دوست داشتنی

کسی قلبت را نمیشناخت

تمام غم و اندوه و دردت

در شب های جنگل مبحوس شده بود

قلب مرموزت متعلق به دنیای موجوداتی است که در تاریکی آه میکشند.

پ.ن:چه خوبه حس عاشقی بچگیمون...

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 5:54

چند روز پیش بود که یکی از دوستانم پایش شکست و خونه نشین شد ؛ چند روزی گذشت که یک روز که زنگ زدم گفت که به فلان جا رفته وبخاطر درد پا نمیتواند برگردد، من هم سوار ماشین شدم و گازش را گرفتم. بعد از اینکه کارهایش را انجام داد شب شده بود که اخر وقتی در حال پیاده شدن بود گفت میدونی محمد ، بعضی وقتا شکستن

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 5:54

گاهی اوقات حسرت بعضی ادما دوباره میفته رو دلمون ؛ قرار نیست حسرتش تموم شه ؟

+ تاریخ شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 0:19 نویسنده نیموس |

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 5:54

فاجعه این نیست که دیگر چیزی برای نگرانی نداشته باشی؛ یا اینکه دیگر زندگی را نمیشود زندگی کرد.

فاجعه این است که دیگر کسی نگوید : «نمیخواهی برای من حرف زنی؟ » .

دوست داشتنت لعنتی ...

تمام چیزی بود که از زندگی میخواستم ؛ حق داشتی ، نیمه بودن در هر چیزی بی نتیجه است یا باید ماند و با تمام قدرت تلاش کرد یا باید رفت و مرگ را تا آخرین لحظه ی خارج شدن جان ، زندگی کرد .

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 5:54

همین چند روز پیش بود که صبح زود از خواب ناز بلند شدیم و رفتیم به سمت نمایشگاه کتاب اتفاق مبهمی افتاد ؛ هنگامی که در حال جرعه جرعه کردن چایم بودم نگاهم به دختری افتاد که در میز جلو نشسته بود و با دوستانش میگفت و میخندید ، خیلی آشنا بود و واقعا حس آشنایی را در من بیدار کرد حس اشنایی که انگار گم شده

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 5:54

بعضی آدم ها خاصند.

خاصند؛ اینقدر زیاد که با یادآوریشان فرو میروی در خیال های دور و غبار گرفته ات و بعد که به خود میایی میبینی صورتت خیس است از غم دیگر ندیدنش...

برچسب: نویسنده: آرمان محمدپور تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 5:54

صفحه بندی